سایدا جونسایدا جون، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

سایدا دردونه ی مامان و بابا

تولد 2 سالگلت متفاوت و شاد

امسال به دلیل شرایط خاص 2 بار تولد گرقتیم. 2بار گرفتیم چون به خاطر داشتن پله های زیاد و مریض بودن مامان شهناز نمی تونست از پله ها بالا بیاد و تولد هم بدون مامان شهناز معنی  نداشت. برای همین تولدت 2 روز پشت سر هم یعنی 8 و 9 مرداد برگذار شد. هر 2 بار هم  خودم کیک پختم و 2 تا کیک یک جور و کلی تنقلات و بادکنک و فشفشه. همه که از کیکم تعریف کردن چون کم خامه بود و این روزا همه به فکر لاغری و سلامتی اند     کیک تولدت را خودم پختم     سعی کردم مدل مو هات را متفاوت  و زیباتر  از همیشه درست کنم     همه زحمت کشیده بودند و ه...
19 مرداد 1393

ما برگشتیم با یه دنیا حرف

همه چیر دست به دست هم داد تا من نتونم وبلاگ نفسم را چند ماه به روز کنم. اما اتفاقات را عکس و فیلم گرفتم که به مرور  میذارم تو وبلاگت.   واما جشن تولد امسال که 2 بار تو خونه مادرا برگذار شد.   گل دخترم تقریبا خوب حرف میزنی.....   نفسم دلبری میکنی.....   عاشق مامان شمیلا گفتنتم برای اولین بار جواب نمیدم تا چند دفعه بگی و من لذت ببرم و قربونت بشم. عاشق شعر خوندنتم مهد کولک لاله...سیس  تا پسل داله...یکیس منو دوس داله.... اما شیبی نداله ....گفته گه دل میاله....منم میمی ندالم... گفتم که دل میالم.   یه توپ دالم گلگیه ...سلخ و سفید و ابیه .... ...
19 مرداد 1393

یه مسافرت دیگه با تو

درست چند روز مونده بود تا ماه مبارک رمضان شروع بشه یه مسافرت کوتاه با بابا شاهپور و عزیز رفتیم. اول رفتیم دماوند . باغ عمو عیسی ( شوهر خاله بابا محمد ) یه باغ گیلاس با صفا و قشنگ. به ذره دور بود اما جای خوبی بود. آتنا دختر خاله بابایی تازه از سوئد آمده بود. کلی گیلاس خوردی و من نگران بودم که نکنه دل درد بشی و دائم بهت چای آویشن و نبات میدادم. بعد از باغ رفتیم روستاشون. اونجا خاله اعظم از ما استقبال و پذیرایی کرد. شب اونجا خوابیدیم و صبح بعد ار صرف صبحانه به طرف شمال راه افتادیم. مسافرت خوبی بود و با وجود عزیز اذیت نشدم. عاشق آبی  و یا آب بازی میکردی یا خاک بازی. الانم تا اسم دریا را میشنوی میگی: مامانی باژ میلیم &nb...
4 تير 1393

دومین عید با تو

زیباست..... با تو بودن زیباست..... با تو روزها را سپری کردن زیباست........ با تو سالی را سپری کردن زیباست.......... و اما با تو سالی را آغاز کردن چه زیباست.... سایدای عزیزم.... روز های پایانی سال 92 به کندی میگذشت و ما برای آغاز سال جدید روز شماری که نه بلکه لحظه شماری میکردیم. سال 92 با وجود تو زیبا گذشت با همه ی پستی و بلندی هایی که داشت اما چون تو بودی زیبا گذشت. عاشقتم عزیزم و خیلی دوستت دارم. با وجود تو و بابایی من نفس میکشم و زندگی میکنم. وجودتون به من احساس آرامش و امنیت میده. همیشه باشید.  شاد و سلامت . تا من هم  شاد و سلامت باشم.       ...
9 فروردين 1393

سفره هقت سین و ثبت خاطره ها

میدونستم اگه سفره هفت سین را بالا دست بچینم تو دائم میری روی مبل و هر جور هست خودتو به سفره میرسونی و خرابکاری میکنی. برای همین سفره را روی زمین چیدم تا خوب ببینی سیر بشی و بعد بردم بالای اپن چیدم. عاشق این بودم که زودتر لباس نو تنت کنم. این جلیقه و دامن را از تهران (هفت حوض) برات خریدیم      عیدی مامان سمیرا و بابا محمد به سایدا جون (بلز)     عزیزم خیلی خوشحال شدی و  ذوق کردی   ...
8 فروردين 1393

تولد یکتا جون و محمد امین جون

این روزا..... چی بگم که فقط داریم دعا میکنیم که زودتر تموم بشه یه تولد برای روحیه همه خوب بود گرچه توی این تولد خیلی اذیتم کردی و خیلی بهونه گیری کردی اما درکت میکنم آخه تازه ده روزه که تورا از شیر گرفتم.   محمد امین و یکتا و نیایش         سایدام اخمالو وعصبانی       اینم هدیه خاله سمیرا       بدون شرح           ...
5 فروردين 1393

دلنوشته ها

ع سلم دقیقا روز 9 اسفند 1392 وقتی تو این روز مهم یک نوزده ماهگیت تمام شد و رفتی توی بیست ماهگی تو را از شیر مادری گرفتم . بماند که پا به پای خودت وقتی بهونه میکردی گریه کردم. بماند که خودمم دلم برای شیر خوردنت تنگ میشد. بماند که هر لحظه که میگذشت عذاب وجدانم بیشتر میشد بماند که با بهونه گیری هات بیشتر دل من را میسوزوندی و ناراحتم میکردی خلاصه که اون روزهای تلخ و بد به هر سختی که داشت گذشت و یواش یوااش  از سرت اُفتاد اما من دلم برای شیر خورنت تنگ شده دلم برای به من چسبیدنت تنگ شده  دلم برای اون طوری خوابیدنت تنگ شده دلم برای با ناز و عشق بغل گرفتنت تنگ شده ...
5 فروردين 1393