خونه خاله رزیتا با سحر جون و فرناز جون
امروز خونه رزیتا جون دعوت بودیم. نمی دونم چرا چند روزه بر اخلاق و بی حوصله شدی. البته امروز فکر کنم دلیلش را فهمیدم. تو مهد بعد از ناهار می خوابی چون بد خواب میشی میای خونه اذیتم می کنی. غر میزنی و ظهر که وقت استراحت منه نمیخوابی. امروزم همین طور بود و خیلی ظهر اذیتم کردی و نخوابیدی. وقتی هم رفتیم خونه خاله رزیتا بازم غر میزدی و از من جدا نمیشدی بعد سحر بالاخره تو را راه انداخت. رفتی و بازی میکردی اما بازم از من میخواستی پیشت باشم ازت دور نباشم. یه دوست جدید هم پیدا کردی اسمش فرناز بود. این هم صحنه هایی از بازی های شما. &nb...
نویسنده :
مامان سمیرا
23:08
یا امام حسین نگهدارمان باش
روز چهلم امام حسین عمه زهرا مثل هر سال دیگ حلیم نذری داشت و امسال مفصل تر و با شکوه تر برگذار شد. همه زهرا صبح زنگید و ما را از ناهار دعوت کرد. بابا محمد کار داشت و دیر تر آمد. وقتی رسیدیم خونه عمه زهرا همه داشتن گندم های حلیم را پاک میکردن و مشغول کار بودن. تو هم با نیایش مشغول بازی کردن شدی. ظهر خاله اعظم و مرتضی و مامان خاتون از تهران آمدن. بعد ازناهار و کمی استراحت همه مشغول تدارکات مراسم هیأت شدن. خدا قبول کنه و همه را زیر پرچم امام حسین و یارانش محفوظ کنه. بابا محمد و سایدا جون در حال حلیم هم زدن ...
نویسنده :
مامان سمیرا
22:53
هدیه زیبای فرداد جون
هر سال با شروع سال جدید با گل پسر های زیبایی آشنا می شم که قراره یک سال تحضیلی را با هم بگذرونیم. امسال هم با دانش آموزان خوب و باادب و و والدین صمیمی و مهربانی آشنا شدم. از لطف ها و محبت های بی دریغ شما بسیار سپاسگذارم. ابن هدیه زیبا و هنرمندانه هدیه مامان فرداد جونه. هنر زیبای شما را میستایم و از لطف شما ممنونم. هر وقت سایدا جون این کلاه را سرش بذاره یاد شما را فراموش نمیکنه. فرداد زیبا و باهوش دوستت دارم و آرزوی من موفقیت همه دانش آموزان دوم دوستیه ...
نویسنده :
مامان سمیرا
22:08
دوستان خوب ما
3 شنبه 4 آذر جمع کوچولو ها تو خونه ما جمع بود و یه روز خیلی شاد را با دوستانت گذروندیم. مامانی یه کیک خوش مزه هم درست کرده بود. خیلی وقت بود که می خواستیم هم دیگه را ببینیم اما نمی شد. یه روز به یاد ماندنی. این کیک مامانی امیدوارم خوش مزه و نوش طمع باشه و همه خوششون آمده باشه تو این مهمونی خاله خکیمه با غزل جون، خاله فاطمه با ایلیا جون؛ خاله مریم با محمد امین کوچولو، خاله زهره و خاله نفیسه آمده بودند و ما را خیلی خوشحال کردن. تو با ایلیا بیشتر جور شدی و با او خیلی بازی کردی. رفتید تو اتاف و تو برای ایلیا کتاب خوندی. خیلی صحنه قشنگی بود و اونجا حس کردم چه قدر بزرگ شدی ...
نویسنده :
مامان سمیرا
16:11
النای نازنین به جمع ما خوش آمدی
تو روزهایی که همه ما درگیر بودیم یه نی نی خوشگل به جمع محسنی ها اضافه شد. یک شب رفتیم دیدنشون و تو کلی ذوق کردی و از دیدنش خیلی خوشحال شدی. النا دختر ناز عمو مجتباست (پسر عموی بابا محمد). النای نازنین به جمع ما خوش آمدی. امیدوارم خوش نام باشی و برای پدر و مادرت مایه سر افرازی و سربلندی باشی. ...
نویسنده :
مامان سمیرا
20:52
یک روز متفاوت بعد از گذشت روزهای سخت
نفسم روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم . فوت مامان شهناز ضربه ی بزرگی به ما وارد شد. نمیخوام از اون روزهای بد بنویسم. از 27 مهر می نویسم که بعد از مدتها تو و من دوتایی رفتیم به نمایشگاه نقاشی کودکان. آذرخش جون ما را دعوت کرد و ما با بقیه همکاران خوب مدرسه نیکان رفتیم . چون تو هم به تقاشی علاقه داری و تو مهد هم کلاس نقاشی و ژیمیناستیک میری. از این مهدت راضی ام خدا بهشون سلامتی بده. هم توراحتی و هم من. تو نمایشگاه با اشکان معماری نسب آشنا شدی حیف که ازتون دوتایی عکس نگرفتم. اما اشکان به تو یک بادکنک داد الهی قربون اون ژست قشنگت بشم عسلم الهی قرب ...
نویسنده :
مامان سمیرا
18:39









