دلنوشته ها
ع سلم دقیقا روز 9 اسفند 1392 وقتی تو این روز مهم یک نوزده ماهگیت تمام شد و رفتی توی بیست ماهگی تو را از شیر مادری گرفتم . بماند که پا به پای خودت وقتی بهونه میکردی گریه کردم. بماند که خودمم دلم برای شیر خوردنت تنگ میشد. بماند که هر لحظه که میگذشت عذاب وجدانم بیشتر میشد بماند که با بهونه گیری هات بیشتر دل من را میسوزوندی و ناراحتم میکردی خلاصه که اون روزهای تلخ و بد به هر سختی که داشت گذشت و یواش یوااش از سرت اُفتاد اما من دلم برای شیر خورنت تنگ شده دلم برای به من چسبیدنت تنگ شده دلم برای اون طوری خوابیدنت تنگ شده دلم برای با ناز و عشق بغل گرفتنت تنگ شده ...
نویسنده :
مامان سمیرا
0:37











