سایدا جونسایدا جون، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

سایدا دردونه ی مامان و بابا

هوراااااا نفسم راه افتاد

عزیز دلم  امروز بعد از اینکه از مهمونی آمدیم. ( افطاری خونه عمو علی ) روی دو پا ایستادی و آروم آروم آمدی طرفم تا دوربین را از من بگیری. منم سریع ازت چند تا عکس گرفتم . از اینکه خودت تنهایی و بدون کمک راه میرفتی خیلی خوشحال بودی و ذوق کرده بودی. نمی دونی چقدر من و بابا محّمد ذوق کردیم و تشویقت کردیم تا بیشتر راه بری. حالا می دونم بیشتر از قبل به مراقبت احتیاج داری. خدا حفظت کنه عسلم.   گل دخترم 2 روز مونده تا 1 سالگیت راه افتادی         اینم خوشحالی راه رفتنت       بعد از راه رفتن یه کوچولو کمکت کردم  رفتی بالای مبل نشستی و از ...
7 مرداد 1392

یک روز با نازنین زهرا

  امروز عمه مرجان( عمه خودم) با نازنین آمدن خونه ما. خیلی با نازنین بازی کردی، به هر دوتون حسابی خوش گذشت. محسن کلی از شما و کاراتون فیلم وعکس گرفت.     نازنین دقیق 2 ماه از تو کوچیکتره اما ماشالله تپل تر از توست . بعد از رفتن نازنین اونقدر خسته بودی که گرفتی لالا شدی.   خدایا تورا به معصومیت زیبای این کودکان قسمت می دهم زیر       سایه حضرت مهدی(عج) سالم تندرست نگه شان دار.     ...
1 مرداد 1392

رویایی زیبا با عروسک ها

نفسم وقتی لالا میشی خونه خیلی ساکت میشه. اونقدر زیبا لالا میشی که دوست دارم فقط نگات کنم.   عزیزم تو خواب عروسک هاتو بغل میکنی و می خوابی . عاشق این کارتم       عاشقانه دوستت دارم و به وجودت افتخار میکنم ...
1 مرداد 1392

یکی از آرزو های مامان سمیرا

عزیزم یکی از آرزوهای من امروز براورده شد . شاید خیلی کوچیک باشه اما از براورده شدنش خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم. وقتی امروز لباس های تابستونی و این پیراهن خوشگلت را تنت کردم وااای نمیدونی چه قدر جیگر شده بودی. خب مامانم دیگه . دوست دارم نفسم را این تیپی هم ببینم.                  به اندازه همه ی زیبایی های دنیا دوستت دارم نازنینم ...
29 تير 1392

یکی دیگه به جمع کباب خورا اضافه شد

دخملم دندون دار شد. الهی مامان قربونت بشه که حرف مامانی را گوش دادی و صبر کردی تا مامان تعطیل بشه و بعد دندون در بیاری ، آخه همش دعا می کردم که زود دندون در نیاری وموقع دندون دار شدنت من خونه باشم تا به تو بهتر رسیدگی کنم چون می دونم که دندون در آوردن خیلی سخته. گل دخترم از روزی که تعطیل شدم یعنی 10 خرداد تا آخر خرداد 6 تا دندون در آوردی خیلی اذیت شدی منو بابا هم همین طور . تب داشتی ، خیلی بیقرار بودی و دائم تو بغلم بودی تا بالاخره اون مروارید های خوشگلت در آمدن اول : دندون راست بالا                   دوم : دندون راست...
24 تير 1392

مراسم ماست خوری

با آمدن تابستان  و تعطیل شدن من ، وقت آزادم بیشتر شد و من تونستم بیشتر به وب نفسم رسیدگی کنم. ماست خوری سایدا به روایت تصویر   من وقت ندارم دارم ماست می خورم لطفا مزاحم نشوید!!!!!!!!      راستی بچه ها ماست برای پوست هم خیلی خوبه . منوببینین از الان به فکر پوستمم       اینم خوشحالی بعد از ماست خوردن   خیلی خوش مزه بود به به  ...
21 تير 1392

سایدا و دوستانش

اردیبهشت ماه من دوستان خوبم را دعوت کردم به صرف عصرونه تا بهونه ای بشه برای دیدن. مثل همیشه با تاخیر آمدن . من ایلیا جون را تازه دیدم که با مامان گلش خاله فاطیما آمده بود بعد غزل جون و مامانش ، خاله زهره که 2 ماه پیش عقد کرد و از همین جا بهش تبرک میگیم و خاله نفیسه آمدن. خیلی خوش گذشت. تو هم با دوستات حسابی بازی کردی غزل نازم بین شما دوتا از همه کوچیکتره تو این عکس  هم گریه کرد   بالاخره موفق شدم یک عکس ناز از غزل خانم بذارم ...
21 تير 1392

سایدا جونم عاشق خوردنه

عزیزم خیلی دوست داری غذای ما بزرگا را بخوری اینجا هم مامانی کتلت درست کرده و تو با زرنگی یکی گرفتی و فوری تو دهنت گذاشتی . من و بابایی کلی خندیدیم و عکس گرفتیم.   ن وش جااااااااااااااااااان نفــــــــــســــــــــــم ...
21 تير 1392

مسافرت شمال در سال 1392

عزیزم 4 شنبه 14 فروردین صبح با خاله سپیده و عمو امیر و آرش و آرین رفتیم شمال. وسط راه برای استراحت رفتیم داخل یک روستا به اسم" دیدو " خیلی روستای زیبا و با صفایی بود. یه برکه خیلی قشنگ داشت که توش پر قورباغه بدر اطراف برکه هم پر حلزون های بزرگ. خلاصه که به ما توی این روستا خوش گذشت مردم مهمون نوازی داشت. اینجا بغل آرین کنار برکه عکس گرفتی ...
20 تير 1392

سیزده بدر 1392 با نفسم

اولین سیزده بدر سایدا عزیزم صبح رفتیم خونه بابا حسین و با اونها رفتیم دنبال عمو ابوالفضل و بچه هاش و با هم رفتیم پرور.     خیلی خوش گذشت و تو هم دختر خوبی بودی با عمو مجتبی و الهام جون جور شدی و باهاشون بازی می کردی. ناهار جوجه زدیم. بعد ازظهر رفتیم درجزین باغ بابا شاهپور، نیایش و یکتا هم اونجا بودن و کلی خوشحال بودی و عکس گرفتیم. شب که آمدیم خونه وسایل جمع کردیم چون قراره فردا با خاله سپیده و عمو امیر بریم شمال. عکس ها مناسب اینجا نبودن فقط تونستم این عکس را بذارم نفسم. ...
20 تير 1392